۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

33

تا یه ماه ِ دیگه باید یه مقاله بدم، وگرنه نمره پروژه‌م از هیچده شروع می‌شه. خوبیش اینه که پیرمرد (استاد راهنمام) یه رفیق داره تو کلّ ِ ایران تکه. قرار گذاشتیم امروز رفتیم پیشش این شکلی. دقیقن همین شکلی:

گفتیم یه سری کلمات قلمبه به ما یاد بده که باهاش یه ماهه یه مقاله از خودمون درکنیم.

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

29

از صبح صدای فرز و چکش و جوشکاری تو مغزت باشه تا عصر. روز ِ تعطیلت هم هس مثلن.
بعد عصری بابا این رو بگیره دستش بگه بیا جاشیلنگی ساختم براتون.

هفته‌ی بعدش عمه‌هه بیاد بگه: عه! من چقد جاشیلنگی لازم داشتما! اینو من ببرم شما یکی دیگه برا خودتون بسازین.